حدیث

مقاله

دوست دختری که مشاور از آب در آمد!

من از دانشجوهای دختر دانشکده پیراپزشکی هستم . میخواستم در مورد چیزی که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده باهاتون مشورت کنم.فقط اینجا چون ارتباطمون رو در رو نیست و شما نمیتونین بین حرفام ازم سئوال کنین خودم مفصل همه رو توضیح میدم.و واقعا هم صادقانه مینویسم.چون به راهنماییتون نیاز دارم و ازهر لحاظم کارتونو قبول دارم.هر سئوالیم بود بگین جواب میدم.خیلی خوشحال میشم اگه هرچی زودتر جوابمو بدین.ممنون.راجه به ازدواجه .یه پسر طی یه سری ماجراها ازم خواستگاری کرده که من خانواده مم بی اطلاعن .موندم چی جوابشو بدم.
من چندین ساله که وبلاگ دارم و مطلب میذارم و...مثل بقیه .از تابستون گذشته که کنکورمو دادم و خطم پرسرعت کردم دیگه خیلی اینترنت اومدم و ارتباطاتم گسترده شد.از یه طرفم دوس نداشتم وقتمو تلف کنم بخاطر همین بیشتر وقت میذاشتم بحثای مفید میکردم.بحث دینی اجتماعی و....و خودتونم میدونین چقد الان دختر و پسر جوان هستن که افسرده ن و یجورایی شکست خوردن یا تو مسائل معنوی راهشونو گم کردن.من به هرکی رسیدم سعی کردم یجورایی بهش نزدیک شم و حال روحیشو بهتر کنم.خودم این کار روان شناسارو خیلی دوس دارم.و اکثر کلیپ های دکتر فرهنگو دیدم وشنیدم و ازش درس گرفتم و سعی کردم به بقیه هم منتقلش کنم.از کتابای روانشناسیم کمک میگیرم.در تمام این بحثام هم حدود اسلامیو رعایت کردم.این نبوده که بخوام با حرفای الکی و لوس بازی ای این دوره مثلا روحیه کسیو بهتر کنم.و خدا رو شکر از راه درست رفتم وخیلیاشون بهترشدن.
تو وبلاگمم اسم مستعار داشتم که معلوم نبود پسرم یا دختر.چون نمیخواستم بخاطر این جنبه هاش باهام دوست باشن و حرفاشونو بهم بگن یا نگن.خلاصه اینکه حدودا مرداد گذشته بود اتفاقی رفتم یه وبلاگی که پسری بود نویسنده ش.تبادل لینک و اینا. دیدم روحیه ش پایینه ازش پرسیدم چرا انقدر مطالبت غمگینه و چیه و ...ازین حرفا. متولد 1370 هست. اولاش هیچی نمیگفت .میگفت شخصیه.اگه نگم راحت ترم.یه مدت بعد که فهمید واقعا میخوام راهنمایش کنم .و میدونست ازین ادمای فضول بیکار نیستم برام تعریف کرد.گفت چند سال پیش که 17-18 ساله بوده .از دخترداییش خواستگاری کرده .اونا براش کلی شرط گذاشتن که خونه بگیر و شغل مناسب و حقوق خوب و.....اونموقع این پسرکه هنرستان درس میخونده و عضو پژوهش سرا بوده.چندتا ثبت اختراع هم داشته .چندتا نمایشگاه اختراعاتشم برگزار کرده وخلاصه تو این خط ها همش درحال پیشرفت بوده.و بخاطر ثبت اختراع هاش از سربازی معاف میشه و میتونه بدون کنکور وارد دانشگاه بشه..بعد که این مسئله پیش میاد همه رو ول میکنه و شانس دانشگاهم از دست میده (حالا دقیق جزییاتشو نمیدونم که چطور).بعدش میره دنبال کار.بخاطر شرط خانواده داییش میره فشرده دوره معماری میگذرونه و دیپلم معماری میگیره.تا بره تو شرکت خاله ش استخدام بشه .ازینورم میره شاگردی و با کمک پدرش یه مغازه نمایندگی تعمیر پارس خزر خودش باز میکنه.یه خونه کوچیک هم خانواده ش براش کرایه میکنن.آخر سر خودش از دخترداییش خواستگاری میکنه و اونم جواب رد میده و میگه که کسی دیگه رو دوست داره و باعث دعوای خانواده هاشون شده.همه م از چشم این پسر میبینن و خانواده داییشم کلی بدگوییشو کردن تو فامیل تا خودشونو بی تقصیر نشون بدن.این ماجرا باعث ضربه روحی بدی براش میشه و احساس میکنه خیلی موقعیتای پیشرفت تحصیلی و...زندگیشو از دست داده. و اینکه این مدت از بهترین سال های عمرشو پای کسی هدر داده که ارزشی براش قائل نبوده.و اونموقع دوستای خوبیم نداشته .تا اینکه وارد دانشگاه آزاد میشه .الان گرایش برق قدرت میخونه .البته برای مدرک کاردانی .بعد از جواب نه شنیدن یه هفته سیگار میکشه و .قلیونم چند باری.که بعد خانواده ش ارتباطشو با اون دوستاش قطع میکنه .اما چیزی از سیگار و..خانواده ش نمیفهمن.میفته تو کار موسیقی و دیوارای اتاقشوعایق بندی میکنه و چند تاآهنگم با دوستای دانشگاهیش ضبط میکنن.که اهنگارو برای من فرستاد گوش دادم.تو متنش اسم سیگارو میاره .من ازش پرسیدم سیگار میکشی؟که گفت نه فقط اون یه هفته بعد از جواب نه شنیدن بوده.بعد دیگه خیلی از کارم پشیمون شدم و ولش کردم و تا امروز فقط من میدونم اینو. الان مدتیه میره ورزش هاپکیدو .خودش مربی تایم خردسالانه .و چون کارش خوب بود استادش میخواد براش کمربند قهوه ای افتخاری بگیره و درنهایت مدرک مربی گریشو بگیره.برگردیم عقب حالا ،خانواده ش بعد این ماجرای دختردایی خیلی میبرنش مشاوره و جلسات هفتگی تا از این افسردگی واینا بیاد بیرون.مشاورم بهش میگفته راهی نداره چون حالا دیگه نه خانواده ت راضین نه دختره فقط باید فراموش کنی. و کلی بهش دارو داده.که خودش میگه منم نامردی نکردم همشو ریختم دور. هیچکدوم از داروها رو نخوردم.
و در مورد خانوادش : مادرش خانه دار .پدرش لیسانس بازرگانی و تو یه شرکت بزرگ مدیر عامل.2 تا خواهرم داره یکی دبستانی و یکی راهنمایی .
خلاصه من تو این مدت سعی کردم از روشای دکتر فرهنگ براش بگم و تونستم خیلی حال روحیشو بهتر کنم.البته از همون اول از یه سایت پاسخ به مسائل دینی پرسیدم که حدود ارتباط با نامحرم چقدره و رعایت کردم.و هدفم بهتر شدن حال روحیش بود اینم مثل بقیه.
تا مدتی گذشت حدودا مهر و آبان بود.دیگه دیدم روحیه ش خوبه گفتم دیگه ارتباط نداشته باشیم.قبول کرد ولی از وبلاگش میدیدم که چقد دوباره روحیه ش ریخته بهم .و یه تصادف با ماشینم کرده بود که گفته بود تو فکر شما بودم حواسم نبوده.ولی دیگه دلیلی نمیدیم برای ارتباط همینجوری الکی هر روز میومد کارایی که کرده در طول روز تعریف میکرد.یا برای کاراش مشورت میخواست ازم و نظرمو میپرسید.منم نمیزدم تو ذوقش چون میدونستم چقد روحیه ش حساسه .هدفم بهتر شدنش بود نمیخواستم بدتر خودم باعث اسیب روحی هم بشم.
میگفت تا چند سال پیش که همدمم دخترداییم بوده .بعد که اونطور شد دیگه دوستامم از دست دادم بخاطر سخت گیری خانواده اش  وتنهاتر شده.دو تا دوست دانشگاهی فقط داره.یکیشون تو کار موسیقیه و ازبچگی پیانو میزنه .و بقول خودش خیلی افسرده س و وقتی با اونه حالش بدتره از بس انرژی منفی میده.و یه دوست دیگه هم داره که سرکار میره و خیلی درارتباط نیستن. دیگه همش تو اتاق خودشه و اینترنت میره .فیلم و کارتون دانلود میکنه .با خواهراش میبینن.میگفت دیگه کسی نیس براش حرفامو بزنم هر وقت اومدم با مادرم درد و دل کنم صاف رفته گذاشته کف دست بابام.چند روز بعد همون حرفو از بابام شنیدم.من سعی کردم خوش بینش کنم گفتم مادرت از خیرخواهی به پدرت گفته خواسته هم فکری کنن کمکت کنن.و خیلی بهش گفتم کامپیوترتو ببر تو هال پذیرایی.بیشتر کنار خانوادت باش قدرشونو بدون و... بهتر شد ارتباطاتش ولی بازم خیلی از وقت شبانه روزش سرش تو کار خودشه.ازین خیلی ناراحته که پدرشو کم میبینه.میگه جمعه ها هم میره شرکت تا ظهر.وقتاییم که هس خسته س حوصله نداره.نمیشه باهاش حرفامو بزنم.و فقط من هستم که شنونده ی حرفاش بودم که چند ماه. تو این مدت تاثیر مثبت خیلی روش داشتم.کلی باهاش بحث کردم که اشتی کنه با خانواده دایی و ..چون تو این یکی دوسال دیگه بجز خونه مادربزرگ هیچ جا نرفته و قهر بوده.به مرور عصبانیتش از فامیل فروکش کرد و با مادرش صحبت کرد اونم خیلی خوشحال شد از آشتی.و با خانواده دایی و خاله و...آشتی کردن.
میگه تو حیاط خونه شون پرورش بلدرچین درست کرده با دستگاه هایی که خودش اختراع کرده.با ساده ترین چیزا سیستم مجهزی ساخته براشون.اینا نشون میده ادم با استعدادیه و بی هدف نیست.
بعد این بحثا که دیگه اعتمادشو جلب کرده بودم از طرح جدیدش گفت که یه اختراع بزرگه .امکانات زیادی میخواد بخصوص مالی.که اولش هیچ انگیزه و مشوقی نداشت.من زیاد گفتم تو میتونی برو دنبالش و...یه مدت رفت دنبالش حدودا به 400 میلیون وام نیاز داشت.چون دستگاهاش اینجا نیست و باید سفارش بده گرون هس گرون ترم میشه.پدرش هیچ کمکی بهش نکرد چون اصلا جدی نمیگیره کاراشو .وقتی بهش میگه.اون میخنده میگه تو فعلا درستو بخون نمیخواد ازین کارا بکنی.بانک های زیادیم سر زد میگفتن 400میدیم ولی  تو ثبت طرحت باهات شریک میشیم.که خودش قبول نکرد و میگه میخوام به اسم خودم باشه.
تو این مدت من از ادامه داشتن ارتباط اینترنتی راضی نبودم هر چند وقت یکبارم گفتم و هی خواستم تمومش کنم چون واقعا دلیلی نداشت من هر روز درجریان کاراش باشم.بهشم میگفتم نمیخوام وابستگی باشه.خدا میدونه ارتباطمون پاک و سالم بود .وقتی اون اوایل ازم پرسید دختری یا پسر؟گفتم راستشو میگم ولی هیچ سواستفاده ای نبینم.حتی هیچ کلمه عزیزم و....هیچی نباشه.اونم رعایت کرد مثل خودم.ولی همینشم من خوشم نمیاد.من خشکه مذهبی نیستم ولی خب چادری ام.اهل دین و نماز و روزه ام.اونم همینطور نماز صبحاش قضا نمیشه و....
مادرمم مخالفه پیدا کردن همکار اینترنتی بود.به گفتم یه طرحی هس که نیاز به همکار داریم  که یه چیزی بیشتر از ما بلدباشه و قبلا اختراع داشته باشه.از اینترنت پیدا کنم؟ازهمون اول گفت نه .منم چیزی نگفتم.بحث نکردم.
طرحمون طرح بزرگیه واقعا هرجور فکرشو کردیم تو این دانشگاه پیراپزشکی کرمانشاه جایی نیس ما بخوایم دور هم جمع شیم.گفتیم بریم پارک علم و فناوری.که نوبهاره .اونجا یه طرح ساده ثبت کنیم بعد با اون مدرک بیایم بنیاد نخبگان .اونجا فقط  با داشتن سابقه ثبت راهمون میدن.اونجا فضا و امکانات زیاده.کلی مشاور علمی و راهنما و متخصص هست.ازمایشگاه هست.که تو دانشگاه ما نیس اگه م باشه هیچکی جدیمون نمیگیره. دیگه چه برسه به فضا و امکانات. خود این پسره عضو اونجاس(بنیاد نخبگان) که  این پیشنهادو داد.
بعدشم با چند تا مخترع دیگه که به سختی پیدا کردیم.مشورت کردیم. به این نتیجه رسیدیم لازم نیس برای اختراع جار بزنیم کل کلاسو خبر کنیم.من و این پسره و یکی از دوستای دانشگاهم اول یه طرح ساده مثل پرورش گیاه پیشرفته ( فناوری زیست سازگار )تو پارک علم و فناوری ثبت کنیم.کلی تحقیق کردیم راجه بهش.البته همه کارامون اینترنتی بود هیچ برخورد حضوری با این پسره نداشتم.شرایط پارک فناوریم طوریه که طرحو باید اینترنتی ارائه بدی.ما هم فرم درخواست و تقاضا رو پرکردیم.طرح توجیهی  راجه به پرورش گیاهم نوشتیم و ارسال کردیم براشون.تو فرم تموم اطلاعات شخصیمون بود.مثل شماره خونه ،شماره موبایل،آدرس دقیق خونه های هر 3تامون و...(با این همه تو کل این مدت هیچ سو استفاده ای از اطلاعاتمون نکرد .و قابل اعتماد بود) .
به مادر پدرمم گفتم .یه طرحی داریم اینجوری که من و دوست دانشگاهم و آشنای دوستم. 3نفر هستیم (اینجوری دروغم نگفتم.دوستم درجریان بود و دورادور میشناخت این پسره رو).حتی نپرسیدن آشنای دوستت پسره یا دختره !کلا هیچ حرفمو جدی نگرفتن.گفتن تو و اختراع؟بهت نمیخوره (البته تو شوخی گفتن.ولی پشت هر شوخی ای ،جدی ای هست)ولی حتی نپرسیدن اختراع چی؟اصلا چی هست....از بس که جدی میگیرن مارو !
این اواخر تو بهمن ماه بعد از کلی علاف شدن و ایراد گرفتن از طرحمون.داور طرحمونو رد کرد.تو اسفند ماه پارک علم و فناوری یه سمینار علمی گذاشته بود که همین پسر خبر داد بهم.من و دوستمم رفتیم.ازونجایی که عکسش تو پروفایلش بود من قیافه شو تشخیص دادم.اونم فک کنم ما رو دید چون چادری هستیم من و دوستم.تو اون جمع معلوم بودیم.ولی خب اصلا صحبت نکردیم و وقتی آخرش من و دوستم منتظر آسانسور وایساده بودیم .اون که رسید، دید ما هستیم از پله ها رفت.
روز قبل از عید خواستم ارتباطمو باهاش قطع کنم .(برای چندمین بار ).که یه فایل ورد نوشت و برام آپلودش کرد گفت میخوام قبلش حرفامو بخونی. شما هم اگه خواستین این فایلو براتون میذارم ببینین.غیر مستقیم گفته بود از من خوشش اومده .بنظرش از هر لحاظی ایده آلم برای ازدواج.ا ز لحاظ اخلاق و اعتقاد و دین وبزرگتر از سنم عقلم کار میکنه ومنطقیم و...ولی الان موقعیت مناسبی نداره و پدرشم کمکش نمیکنه.گفت این حرفا رو دلم مونده بوده .باید میگفتمشون.
ازون به بعد باهاش جدی تر بودم.اما بازم حال گیری نکردم و ارتباطو قطع نکردم.دیروز دوباره گفتم دیگه کی خداحافظی کنیم من حس خوبی ندارم این ارتباط اینترنتی خیلی داره طولانی میشه.حالا هم که شما روحیه ت خوبه نیازی به من نیس.بلاخره تا آخر عمرمون نمیتونیم هی بیایم اینترنت صحبت کنیم .اونم قبول کرد گفت هر تصمیمی شما بگیری من گوش میدم.تصمیم با شما .فقط دیگه تصمیم قطعی و آخرباشه.دوباره یه متن یه صفحه ای تایپ کرد گذاشت برام .بازم همونجوری با هدف ازدواج ! من موندم چیکار کنم.بهش گفتم امروز با مشاور دانشگامون مشورت میکنم نتیجه شو هروقت اونا جواب دادن بهتون میگم.اونم گفت هرچند روز میخواین بهش فکر کنین.
البته میگه من اون آزادیو نخواستم.دیگه بزرگ شد خوب و بدو تشخیص میدم.هیچوقتم نمیخوام اشتباهای گذشتمو تکرار کنم.به اندازه کافی پشیمون هستم.فقط  میخوام بهم توجه کنن.جدی بگیرنم. به حرفام اهمیت بدن.( من خیلی سعی کردم دیدشو نسبت به پدرش بهتر کنم یکم بهتر شد ولی نه خیلی.)
اون از من احساسی تره .من منطقی برخورد میکردم این مدت.درسته به بودن دورادورش عادت کردم.یکم وابسته شدم هر روز بیام سر بزن وبلاگم اون یه نظر گذاشته باشه. دلبسته عاطفی نشدم.ولی اون شده.همینم برای من احساس مسئولیت ایجاد میکنه .اگه قرار باشه فراموشش کنم من خیلی راحت تر میتونم.اون ولی میدونم خیلی احساساتیه.برعکس شده بجای اینکه من احساساتی باشم !!!!
من از بچگی نقاشی میکشم.الآن سبکای مختلف رنگ روغن و آبرنگ و طراحی و پاستل کار میکنم.نقاشیامم میذارم تو وبلاگم که دوستام نظر بدن درموردشون.اینم خیلی کارامو دوس داره همیشه با دقت و دلسوزانه درموردشون نظر داده .ایرادامو بی رو دربایسی گفته.کاری که هیچکدوم از دور وریام نکردن مدتهاس...خودشم خط خوشنویسی کار میکنه .البته من هیچوقت نخواستم از طرحای خوشنویسیش بذاره ببینم چون میدونم حتما منم باید برای اون نظر بدم.بیشتر کارامون گره کوره میخوره.وابستگی بیشتر میشه.

پاسخ:

سلام
خانم گرامی من نامه طولانی شما را خوندم
نامه شما بیشتر به یک رویای کودکانه شبیهه تا یک واقعیت(امیدوارم از من ناراحت نشید وظیفه ام ایجاب می کنه بهتون واقعیت را بگم)توی حرفاتون ضد و نقیض بیشتر بود مثلا اونجا که می فرمایید پدرش مدیر عامل بزرگیه از طرفی میگه از مسکن مهر خونه گرفته!!! از طرفی میگه نیاز به پول داره برای شروع به کار از یه طرف مبلغ 400 تومانی بانک ها را رد می کنه فقط به خاطر اینکه مشارکت نداشته باشند؟ (در حالی که خیلی از نخبه های کشوری دنبال وام 20 میلیونی اند که بهشون نمی دند)!!!!!!ببینید زندگی یک واقعیته و باید منطقی فکر کنی نه اینکه سوار بر موج احساسات بشی و خودت را به فلاکت نزدیک کنی
شما به خاطر یه سری مطالعه ها تون فکر کردید که هیچ وقت وابسته نمی شید و سرتون کلاه نمیره غافل از اینکه فعلا شما خیلی خام هستید و زوده که مشاوره بدید و بهتره قبل از هر چیز مراقب دل خودتون باشید تا به همین سادگی وابسته نشید (نگید وابسته نشدید که شدید)مگه تو مملکته ما چند نفر نخبه وجود دارد؟ همه نخبه ها را می خوای اسم ببرم ؟ اگر تو سیستان و بلوچستان یک ایرانی یه جعبه کبریت درست کنه عالم و آدم می فهمند جشنواره خوارزمی که جای خود دارد و برگزیده هاش کاملا مشخصه مثل نفرات کنکور
با توجه به توضیحات  خدمت تون عرض کنم که به هیچ وجه تو محیط مجازی نباید به حرف کسی گوش کنی .شاید بگی شما خودتون هم تو اینترنت مشاوره میدید پس حرف شما هم صحیح نیست/؟ در جواب این سوال باید بگم که بله درسته ما هم محیط مون مجازیه لکن جامون مشخصه و زیر نظر سازمانیه که شما می تونید پی گیری کنید .
اما در مورد ایشون با این همه اختراع شما یه جای ثابتی سراغ ندارید!!!! عجیبه
ایشون اگه واقعیت میگه یک سازمان دولتی معتبر را معرفی کنه که با ایشون کار کرده؟ یا حتی اون شرکت معتبری که باباش مدیر عاملشه را نشون بده (یعنی بیاد با شما بره اونجا و برید تو اتاق مدیر عامل اون جناب مدیر بگه ایشون پسرمه البته جدی برید نه اینکه آقا بگه  فعلا زشته بریم نمی دونم  بابام ناراحت میشه من با پدرم زیاد خوب نیستم ... اینها همش بهانه های نخ نما هستند
خلاصه مطلب اینکه شما رشته تون خوبه و به جای اینکه عمرتون را در این کارهای واهی و بدون پشتوانه عقلی هدر کنید درستون را بخونید تا آینده موفقی داشته باشید
و ارتباط تون را به کلی قطع کنید نیازی هم نیست به ایشون چیزی بگید بدون هیچ مقدمه ای قطع کن و دور بر وبلاگه  را هم خط بکش انشاء الله خدا کمک تون می کنه
نکته اخلاقی هم اینکه شیطان شما را از جایی فریب داده که خبر ندارید و چون انسان مذهبی هستید شیطان از راه مذهب وارد شده و از این طریق قصد صدمه زدن دارد توضیح اینکه شما را شیطان وسوسه کرده که به دیگران کمک کنید و در واقع به نظرتون کارتون خیره غافل از اینکه با این کار خودتون در منجلاب فرو می رید
موفق باشیدَ
 
  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top