حدیث

مقاله

خبر دادند دوست دخترم عروسی کرده!

سلام - شما رو به خدا راهنماییم کنید
من اهل کرمان هستم که زمان خدمتم از دختری که همراه بیمار در بیمارستان بود خوشم اومد و شمارشو با هزار دردسر توسط یک واسطه که خانم (سن داری) بود گرفتم و متوجه شدم اهل یکی از روستاهای شهرستانهای کرمان هست و فقط قصد ازدواج داره. بعد از مدتی که تونستم بهش زنگ بزنم باهم صحبت کردیم بمن گفت که اگه برای سرگرمی و اوقات بیکاری میخوای رابطه داشته باشی من نیستم و اگه میخوای با اخلاقم آشنا بشی و سوالی داری فقط تلفنی! و حضوری من نیستم.
من هم اولین باری بود که با یک دختر اینطوری(عاطفی) صحبت میکردم و قبل از اون هم با کسی نبودم. از اونجایی که تربیت خانواده ما هم غیر این نبود از این حرفش یکه خوردم ولی خوشحال بودم که حداقل آدم سالمی هست. من هم از سنت ازدواج بدم نمیومد و اصلا غیر از این با اخلاقیاتم سازگار نبود من هم قبول کردم که ارتباطمون به ازدواج ختم شه.
پدر و مادرم مطلع بودن که با شخصی ارتباط دارم و من هم که از خدمت اومدم به عشق اون دختر، مغازه ای رو که کنار خونمون بود (مال پدرم بود و بیکار افتاده بود) رو تبدیل کردم به خدمات کامپیوتری و شروع بکار کردم تا همت و اراده خودم رو به خانواده ام نشون بدم که بلاخره پدر و مادر بعد یکی دو سالی راضی شدن برام بیان خواستگاری.
تو این سه چهار سالی که از ارتباطمون گذشت بسیار بهم وابسته شدیم که این وابستگی اندازه ای نداشت و حتی تا جایی بود که هر دو سه ماه درمیون بیرون همدیگرو میدیدیم. ما عاشق هم شدیم و هستیم و قرار گذاشتیم 14 سکه مهر کنیم و برای جلوگیری از مخارج بیهوده جشن نگیریم و وارد زندگیمون بشم.
اما نا گفته هایی وجود داشت که بهم نگفته بود و اونم به دلیل بود که نمیخواست منو از دست بده هر چند اگه بهم میگفت برام مهم نبود چون این واقعیتا مربوط به خودش نبود.
(((مهمترین ناگفته این بود: چهار تا خواهر داشت که موقع ازدواج سالم رفتن خونه شوهرهاشون و شوهرهاشون کاری جز کشاورزی نداشتن یکی از شوهرها با فردی آشنا میشه که برای کار مداوم طولانی در زمین به وی(شوهر خواهر) پیشنهاد مواد مخدر میده و شوهرخواهر ابله ش برای کار کشاورزی قبول میکنه و بخاطر تاثیر کزایی مواد مخدر در قدرت کار به مواد مبتلا میشه و در نتیجه برای اینکه زنش رو از دست نده، زنش رو هم مبتلا میکنه و این نتیجه کزایی به شوهرخواهر های دیگه و زناشون که کشاورز بودن انتقال میدن.
اما پدر دخترها وقتی متوجه میشه که کار از کار گذشته و همه شون مبتلا میشن غیر از سه برادر و یک خواهر (که شخص مورد نظر من است) که ساکن خانه پدری هستند و پدر که بدبختی رو از طرف دخترها احساس میکنه حتی چندین بار به خرج خودش اینارو میفرسته واسه کانون ترک اعتیاد حتی بعضی ها رو سعی میکنه تو خونه ترک بده ولی بازم بعد یک مدت شروع به استعمال میکنن. پدرش دیگه از بقیه دخترها دلسرد شد باهاشون رابطه خوبی نداره و اگه نارحتی مادرشون از دوریشون نبود هیچکدوم خونه حتی راه نمیداد و این آخرین دختر امید زندگیشه.)))
من فقط خبر یکی از خواهرا رو داشتم و فکر کردم مشکلی نیست که پدر مادرم تحقیق کنن. یکنفر رو که همسایه ها بهمه ربط نمیدن.
مادرم از اونجایی که به من اطمینان داشت بهم گفت میشناسیشون؟ یا بریم تحقیق؟ منم گفتم میشناسمشون شما اگه شک دارین برین تحقیق.
یک روز قبل از تحقیق برای خواستگاری من و اون قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم و بمن همه چیز رو گفت اما دیگه دیر شده بود پدر و مادرم قرار تحقیق رو گذاشته بودن و پدرم رفت متاسفانه همسایه ها همه افراد خانوادشون رو بهم ربط دادن و هیچ رحمی نکردن هرچقدر میتونستن بد گفتن پدر مادرم هم دیدن اینجوریه جا زدن میگن بیخیال شو اگه میخوای بری خودت تنهایی برو.
از اونجایی که پدر دختر توسط دختر درجریان حرف مردم قرار میگیره خیلی خیلی ناراحت میشه و با ناراحتی دخترش تصمیم میگیره منو ببینه تا سوتفاهم رو برطرف کنه و توضیح بده منم با دسته گل و شیرینی به نوعی خواستگاریش رفتم و پدرش هم با دیدن من و حرف زدم و تربیتم (که حتی از بوی سیگار بدم میاد) خوشش اومد و برام از درد زندگی خودش و ناگفته های بالا بطور کامل توضیح داد و گفت بهتره با پدرت صحبت کنی. قرار شد که بریم بعد از مدتی عقد کنیم
این دختر اینقدر معصومه که هرگز نمیخوام از دستش بدم
خانواده دختر بعد از دوماه که معطل کردن زمان عقد بدلایل کار در زمین و غیره حالا نظرشون به این شده که والدین رو راضی کنم باهم بیایم
من با پدرم صحبت کردم اما پدرم میگه من هیچ وقت انگشتم رو تو چشمم نمیکنم نمیخوام تو رو بندازم تو چاه و مادرم میگه حتی خودتو بکشی اونجا نمیایم خواستگاری بنده خدا دختره هم خسته شده از این همه قضایا دو سه روزه گوشیشو خاموش کرده نمیدونم گوشیشو ازش گرفتن ولی من دختره خیلی دوست دارم میخوام امروز برم با خانوادش دوباره صحبت کنم اگه بهم نرسیم حس بدختی تموم وجودم رو میگیره صحبت چندین سال عشقه بنظر شما واسه ازدواجمون چه راحلی وجود داره؟؟
پدرش در ملاقات اول گفته بود که با مخالفت خانواده ام مشکلی نداره و حاضره دخترشو بهم بده و قرار شد کار کشاورزیشون تموم شه که بریم مراحل عقد رو طی کنیم و بعد بهانه مشکل خواستگاری پسرش منو معطل کرد. اما بعد گذشت 1 الی 2 ماه دبه درآورد که من این همه معطل کردم که با خانواده ات صحبت کنی درحالیکه من قبل از خواستگاری دو هفته نزد خانواده ام غذا نخوردم چشمانم از اشک سیاه ولبانم از تشنگی گاه گاهی کبود میشد اما پدر مادرم خانواده اونا رو قبول نداشتند و میگفتن ما تو رو به هول نمیدیم.
چهارشنبه بهش زنگ زدم گفت: حس کردم چیزی داره اذیتش میکنه کمی صحبت کردیم بعد گفت که فراموشت نمیکنم وقتی پدرم رفت بیرون بهت زنگ میزنم گفت گوشیم خراب شده
پنجشنبه شب بهش زنگ زده بودم بعد از کلی تلفن مشغولی و جواب ندادن باهم صحبت کردیم علت رو جویا شدم که چرا اینقدر تلفنت مشغوله با صدای خسته و بغض آلود گفت: هیچی! مهم نیست! -بهش گفتم تو رو خدا اگه چیزی شده بهم بگو - اونم گفت که اینجا همه ناراضیند (و بعدش گوشیش خاموش شد)
از شب جمعه من هرچی تماس گرفتم گوشیش خاموش بود - از اونجایی که قبلا با گوشی داداشش بهم زنگ زده بود ، من هم به داداشش اس دادم گفتم میخوام امروز بیام با بابا صحبت کنم اون جواب داد: ((( نه ما عروسی خواهرم هستیم ))) - من هنوزم دارم آتیش میگیرم به داداشه زنگ زدم بهش مشکلمو توضیح دادم گفت : چهارشنبه اومدن خواستگاری و با هم موافقت کردن - پنج شنبه رفتن مراحلشو بگذرونند شنبه هم عقد کردن
گفتم میخوام با پدر یا خودش صحبت کنم گفت: پدر و دختر رفتن تهران و شوهرش گوشیشو ازش گرفته.
گفتم که چرا پنجشنبه بهم نگفت؟ حالا میتونم این جواب نه رو از خودش بشنوم -گفت: الان نیستند تو این هفته هم عروسی دارن - سه چهار روز دیگه میان خونه به گوشیم زنگ بزن گوشیمو رو بهش میدم باهاش صحبت کن - گفتم توروخدا بهم دروغ نگین - بهم گفت میخوای بیا پرس و جو کن من فکر میکنم میخوان منو رد کنن و گوشی رو از دستش گرفتن و نمیذارن صحبت کنه. مگه میشه یه آدم نارحتی به این بزرگی رو به این سرعت فراموش کنه اونم بعد سه چهار سال میخوام فردا یه آدم اجیر کنم بره ببینه ازدواج کرده؟
شما رو خدا بمن کمک کنید من طاقت دوریشو ندارم دارم اگه حقیقت داشته باشه دیوونه میشم
پاسخ
سلام
قبل از هر چیز باید بگم شما اشتباهی که انجام دادی این بوده که به قصد اشنائی رابطه برقرار کردین و خواستین هم رو بشناسین اما در واقع این اتفاق نیفتاده و بدون اینکه خانواده این دختر رو بشناسی کم کم علاقمند شدین و الان هم اثر این علاقه اینه که با وجود اینکه عیوب خانواده اش رو می دونی نمی تونی کنار بیای در حالی که همین مساله ممکن رو شما هم در اینده اثر بگذاره
خانواده شما هم حق دارن به دودلیل
1.به خاطر علاقه ای که بر فرزندشون دارن به هیچ وجه راضی نمیشن که روزه شک دار بگیرن و در این مواردکه شک و تردید به دلشون افتاده راضی نمیشن
2.این فکر که قراره با خانواده اش وصلت کنن که تعداد نسبتا زیادی ازشون اعتیاد دارن این رو سرشکستگی برای خودشون می دونن و اینکه اهل فامیل بفهمن خانواده عروسشون چنین فردی باشن میترسن که ابروشون بره
3.می ترسن پسرشون تحت تاثیر اونها قرار بگیره
البته خود شما هم باید به این مسائل و البته تناسبها توجه می کردی و تحقیق رو به آخر این قصه واگذار نمی کردیو
ایشون ممکنه بدلیل مخالفت خانوادتون بحث ازدواجش رو پیش کشیدن تا تو بی خیالش بشی ولی اگه واقعا ازدواج کرده باشه دیگه زن شوهرداره و شما نباید کاری کنی و یا جلو بری و صلاح هم نیست که کاری کنی و چاره ای هم جز فراموش کردنش نداری.
اگر نه فهمیدید که ازدواج نکرده و هنوز مصری که باهاش ازدواج کنی می تونی یکی رو بفرستی که کشف کنه ماجرای ازدواج دختره درسته یا نه در نهایت هم اگه راضی نشدند و تصمیم گرفتید که بدون رضایت خانواده ازدواج کنید در مورد مشکلاتی که ممکنه به وجود بیاد عرض می کنم اگه شما بدون رضایت اونا ازدواج کنید اولا: از کمکهای مادی و فکری اونا در اول ازدواج محروم می شید و اگه بعدا هم به مشکل بخوره اونا نیستند که از نظر فکری یا مادی بهش کمک کنند ثانیا: مجبورید یا مراسم نگیرید یا اینکه کلیه مراسمات رو بدون اونا برگزار کنید ثالثا: فامیل شما با توجه به نبود اونا در مراسمات ازدواج و مهمونیهایی که خانواده طرفین هستند متوجه عدم رضایت خانواده اون می شن و این شاید برای خانواده شما خوشایند نباشه و رابعا :عدم رضایت پدر و مادر و محرومیت از دعای خیر اونا ممکنه از نظر معنوی اثر منفی بر زندگیتون بذاره و سبب بشه به مشکلات فراوان بر بخورید
بنا بر این اگه خواستید علی رغم نارضایتی اونا ازدواج کنید باید سعی کنید اثر منفی موارد بالا رو از بین ببرید یا کم کنید
برای راضی کردن خانواده عرض کنم: خیلی از جوونا مشکل شما رو دارن که احساس می کنن پدر مادرشون اونا رو درک نمی کنن و حرف حرف خودشونه و به حرف بچه شون گوش نمی دن اونجایی که حق با پدر مادراست که هیچ، اما اونجا که مثل مورد شما حق با جوونا است و از حرفای منطقی هم کاری بر نمیاد جوونا بازم نباید از پا بشینن و منتظر باشن ببینن چی می شه بلکه باید کانال منطق رو عوض کنن و از راه تاثیر گذاری احساسی وارد بشن و نهایت تلاششون رو برای راضی کردن اونا از این طریق انجام بدن
اینکه جوونا می گن پدر مادر ما اصلا راضی نمی شن کاملا نادرسته به نظر من جوونا به قدرت خودشون در ایجاد تغییر در والدین واقف نیستن وگرنه راضی کردن اونا خیلی سخت نیست مشکل اینه که جوونا بلد نیستن چه کار کنن
اولین مطلب اینکه یه اصل کلی هست که خیلی جاها به درد می خوره که پیروزی از آن کسی است که بیشتر مقاومت کنه به قول معروف: صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند یا بر اثر صبر نوبت ظفر آید نتیجه اینکه اگه کسی مقاومت کنه و از میدون در نره غلبه اش بر طرف مقابل حتمیه
اینجا هم همینه اگه جوونا از این اصل استفاده کنند و پای کار وایستن خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کنن سد مقاومت پدر مادرها فرو می ریزه و تسلیم خواست به حق فرزندشون می شن
دومین اصل مهم، اصرار محترمانه بر خواست خوده، چه به صورت مستقیم یا کنایه ای و چه با گفتار یا با سکوت
نگید که پدر مادر ما نفوذ ناپذیرن و هرچه اصرار کنیم فایده نداره ، چون عرض می کنم آب که نرم ترین جسمه وقتی که به صورت مداوم پایین می ریزه، سنگ به اون محکمی رو سوراخ می کنه در حالی که نه گفتار شما از اب نرم تره و نه دل پدر مادر از سنگ سخت تر
یه خورده از عاشقها یاد بگیرید گرچه کارشون درست نیست اما ببینید چه طور پدر مادر رو راضی می کنن این قدر به انحاء مختلف اصرار می کنن تا اینکه پدر مادرشون راضی بشن
اصل سوم هم اینه که تمام کارهایی که جوون انجام میده باید محترمانه و بدون اوقات تلخی و یا درگیری باشه چون حرمت پدر و مادر بسیار زیاده و کسی حق نداره اونو بشکنه و بلکه برعکس در طول این مدت محبت و ملاطفت او با پدر و مادر باید زیادتر بشه
اما کارهایی که جوون با صبر و استقامت و اصرار محترمانه بر اونا می تونه به هدفش برسه :
- طرح درخواست خود با استفاده از هر فرصتی که دستش بیاد چه به صورت خصوصی به اینکه هروقت یکیشون رو تنها گیر بیاره سفره دلشو باز کنه و حرفشو بزنه و یا به صورت عمومی به اینکه این قدر بگه که حرفش نقل مجالس خانوادگی بشه(البته مواظب باشه که حالت مضحکه یا تمسخر پیدا نشه که چیزی جز ضایع شدنش رو به همراه نداره)
- اثر گذاری بر یکی از والدین و فرستادنش به سراغ دیگری
- ادامه دادن با سکوت زبون دار در صورت نهی قهر امیز والدین از حرف زدن
- اگه می دونن چه کسی رو می خواد طوری رفتار کنه که به اطرافیان القا بشه که عشق دیوونه و شیداش کرده و هی تکرار کنه که : یا او یا هیچکس
- ببینه رگ خواب والدین و نقطه اثر پذیریشون کجاست از همونجا وارد بشه مثلا اگه به غذا خوردن او یا لاغر شدنش حساسند یه کاری کنه بگن از بس غصه خورده لاغر شده
- از مظلوم نمایی غافل نشه مثلا بگه من که براتون مهم نیستم وگرنه ناراحتی منو نمی تونستید تحمل کنید
- اگه این مراحل افاقه نکرد می تونه از راه گوشه گیری، غذا نخوردن طولانی و ابراز افسردگی و ناراحتی شدید و حتی گریه کردن سعی کنه احساساتشون رو تحریک کنه
پدر مادرها قلب رئوفی دارن وقتی این طور فرزند رو مثل اسپند روی آتش ببینند بعیده که ساکت بشینن و بازم بگن "نه"

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top