حدیث

مقاله

صبر پیشه کن که وعده خدا حق و حتمی است!

من دختری 28 ساله و دانشجوی کارشناسی ارشد هستم و در مدرسه معاون فن آوری می باشم ماه آبان یکی از همکارانم پسر خواهرشو معرفی کرد  و از من خواست تا اجازه بدیم بیان خواستگاری . شغل پسر خبرنگاری بود . در اون موقع من با یکی از پسرای همکلاسی مشغول انجام پروژه بودیم و تقریبن حس می کردم که داریم به هم علاقه مند میشیم تا این که این مسئله مطرح شد و من به خواهرم موضوع را توضیح دادم همه اصرار داشتن که من به این آقا پسر بگم که قراره برای من خواستگار بیاد من خیلی راضی نبودم به همین دلیل با قرآن مشورت گرفتم و این آمد پس صبر پیشه کن که وعده خدا حق و حتمی است و مراقب باش مرده بی علم و یقین مقام حلم و وقارت را به خفت و سبکی نکشاند . بعد من هیچی به این آقا نگفتم و از پروژه ام انصراف دادم و به همکارام گفتم که بیان خواستگاری . اونا اومدن ودر ظاهر خیلی موجه و خوب بود و حدودن نیم ساعت با هم صحبت کردیم و من بدم نیومده بود . رفتن و خبری از شون نبود که بعد از یه هفته همکارم با من تماس گرفت که خواهر زادم میخاد بیشتر با هم آشنا بشید ایرادی نداره که شماره موبایلتو بهش بدم  و من با جازه خانوادم شماره رو دادم و همون موقع تماس گرفتن و شروع کردن به صحبت که من اون شب اصلن شما رو خوب ندیده بودم شما همیشه چادر می پوشی ؟ چرا آرایش نکرده بودی ؟ برای من اصلن حجاب مهم نیست ؟ و در جواب گفتم ما همین طوری هستیم چادری و آرایش نکردم چون آرایش کردن برای وقتی که آدم عیبی داشته باشه و بخواد فریب بده منقصد فریب نداشتم گفت الان بیشتر عاشقت شدم میشه دوباره ازت خواستگاری کنم و از این حرفا .........

روز بعد دوباره اسمس داد که می خوام با هاتون صحبت کنم و من هم قبول کردم و دوباره ازم خواستگاری کرد و از من خواست فوری جوابشو بدم اما من فرصت یه هفته ای گرفتم هرروز تقریبن صحبت می کردیم از همه چیز می گفت من  کلی سوال ازش پرسیدم و اونم همین طور طوری که هیچ چیز بینمون پنهون نبود حتی یادمه بهش گفتم که شما که اینقدر عاشق آرایش  هستین چه دنباله این جور دخترا نرفتید گفت من می خواستم زنم پاک باشه من به شما اعتماد کامل دارمو اگه همه بگن شبه چون تو گفتی روزه من باورم میشه تازه خیلی خوشحال می شم که حجاب داشته باشی .

یک هفته فرصت تموم شد و از من جواب خواست و من گفتم تا بیرون نریم من نمی تونم جواب بدم قراره بیرون گذاشتیم تا رفتارشو تو بیرونم ببینم خیلی موجه بود فقط به من گفت از چادرت خوشم نیومد ایکاش چادر ساده می پوشیدی آخه چادر عربی سرم بود البته وی گفت که چرا آرایش نکردی من دوس ندارم تو خیابون چشمم دودو برای مردم بزنه منم گفتم من نمی تونستم این همه آرایش که مد نظر شماست بکنم خانوادم اجازه نمیدن و با صحبت همدیگه رو قانع کردیم و ازم معذرت خواه ی کرد دوباره همه چی خوب شد و مادرش تماس گرفت و ما رو دعوت کردن خونشن پدرم حتمن گفته بودن که ما باید یه جلسه بریم خونشون تا رفتار شو با خانواده ببینیم وهمه چیز خوب بود و برادرم برای تحقیق رفت همه تعریف و تمجید کردن از خودش و خانوادش . و من به سعید جواب مثبت دادم البته بین خودمون و هنوز تو فامیل کسی نمی دونست تا محرم و صفر تموم بشه . تو این مدت هر روز صحبت می کردیم و اسمس و خیلی به هم وابسته بودیم جفتمون خوشحال بودیم تا اینکه گفت یه قرار بزاریم همین دیگه رو ببینیم و من قبول کردم با هم رفتیم بیرون دوباره همه چیز خوب بود تا اینکه گفت من نمی دونم چرا اینجوری شدم ته دلم یه ترسی هست احساس می کنم نکنه تو رو خوشبخت نکنم تو خیلی خوبی وطوری شده که هر دختری رو می بینم می گم اینا پلیدن

یادم رفت که اینو خدمتتون عرض کنم روز اولی که بهم زنگ زدو اون حرفا رو زد من خیلی تردید داشتم دوباره از قرآن مشورت گرفتم و سوره احزاب اومد که خدا برای هیچ مردی دو دل قرار نداد ه  ومن چون می ترسیدم دوباره این حرفا رو تکرار کنه این کارو کرده بودم و اون برداشتی که می خواستم گرفتم و ثابت قدم رفتم جلو . تا اینکه اون روز به من گفت شک کردم من بهش گفتم که این کارو کردم . وقرآن پشتمونه و مطمئم خوشبخت میشیم خوشبختی آدما دست خودشونه ..

خیلی تو فکر رفت علتشو پرسیدم گفت من که شک نداشتم تازه این طور شدم چرا باید همچین آیه ای بیاد وخیلی گرفته شد .

بعد بهش گفتم من بهت 3 روز فرصت می دم عاقلانه فکر کن اگه تو این 3 روز یاد من بودی که هیچی اگه نبودی به هم می زنیم . قبول کرد . 

اگه بدونید تو این 3 روز من چی کشیدم بالاخره روز سوم رسید تماس گرفت که همش به فکرت بودمو اما دلم برات تنگ نشده گقتم خوب یعنی چی گفت نمی دونم گفتم می خای چیکار کنی گفت نمی دونم گفت شب صحبت می کنیم گفتم اگه شب می خای بگی نه الان بگو من طاقت استرس ندارم گفت نه به خدا . تازه تفال کردم خیلی خیلی خوب اومده من تو خوشبخت می شیم .شب دوباره تماس گرفت کلی صحبت کردیم خیلی خوشحال بود که دوباره صحبت می کنیم کلی نقشه کشیده بود برای آینده اخرسر گفتم نتیجه گفت صبح بهت اسمس می دم خیلی عصبانی شدم گفتم من بازیچه نیستم و.... گفت شاید تا لان آره بود ولی اصلن نه خیلی ناراحت شدم خداحافظی کریک اصلن دیگه نمی شناختمش انگار دیگه اون سعید عاشق پیشه نبود انگار همونی نبود که 7 بار ازم خواستگاری کرده بود و فرداش مامانشو و خواهرشو و خالش تماس گرفتن که تو چرا استخاره کردی  که بعدش اون این کارو بکنه من گفتم که من مشورت گرفتم خلاصه التماس که زنگ یا اسمس بده من بهشون گفتم نه ولی یواشکی بعد از 2 یا 3 روز اسمس دادم فقط یه احواپرسی ساده . الان حدودن 3 ماه از این قضیه میگذره خیلی دلم براش تنگ شده من  اون برای هم ساخته شده بودیم خودشم می گفت من خیلی مغرورم ولی برای تو نیستم اما اون برای منم غرور داشت . به من  گفت فعلن زن نمی گیرم اگه خواستم زن بگیرم دوباره میام سرغ تو چون معیارم تو شدی ؟ 

منم همون طور معیارم شده اون بعدش 3 تا خواستگار اومد ولی نمی تونم فراموشش کنم همش احساس می کنم بر می گرده تو رو خدا یه راهی جلوم

از لطف شما سپاسگزارم

  

*پاسخ*

سلام

اولین مساله که باید مورد توجه قرار بدین، مساله استخاره است. استخاره در زمانی انجام می­شود که فرد ابتدا به صورت کامل و در حد توانش تحقیق کرده باشد. و با افرادی که در این مساله تجربه دارند و صاحب نظرند و می­توانند به آن فرد کمک کنند، مشورت کرده باشد. اگر بعد از همه­ی این­ها، باز مردد بود و نتوانست تصمیم بگیرد، آن وقت استخاره می­کند. آن هم فقط یک استخاره، نه اینکه هر لحظه که احساس کردیم نمی­توانیم مسئولیت رفتارمان را بر دوش بکشیم، به استخاره متوسل شویم و همه مشکلات را بر دوش آن بگذاریم. به عبارت دیگر استخاره شیر یا خط نیست که هر وقت دلمان گرفت به سمتش بریم. استخاره یعنی مشورت با کتاب خدا. زمانی که فرد با کتاب خدا مشورت می­کند بدین معنی است که قرآن آنچه در سیر تکامل آن فرد برایش بهتر است را مطرح می­کند. گاهی ممکن است نتیجه­ی استخاره برای فرد به ظاهر بد باشد، اما در این به ظاهر بد، مصلحت فرد قرار گرفته است.

از طرف دیگر زیاده­روی در استخاره، انسان را گرفتار وسواس و وابستگی کرده، و استقلال فکر و اندیشه را تضعیف می­کند، و قدرت انتخاب و اعتماد به نفس را کاهش می­دهد. در حالی که استخاره برای وقتی است که انسان تعقل کرده و از مشورت مشاوران استفاده نموده اما به نتیجه­ای نرسیده است. از این­رو برای رفع تحیر استخاره می­کند، آن هم فقط یک بار، نه اینکه هر چند روز یک بار.

نکته بعدی در مورد رفتار ایشون است. صحبت­های ایشان در مورد آرایش،با این مضمون که وقتی در خیابان راه می­روم دلم می­خواهد تنها نگاهم به زن آرایش کرده­ام باشد، نشانه­ی حدی از چشم­چرانی و چشم­ناپاکی است. زیرا رابطه عاشقانه و عاطفی با همسر، برای بیرون خانه نیست و زن آرایش کرده هدف نگاه دیگران نیز خواهد بود. این افراد هرگز از تماشای زنان آرایش کرده سیر نمی­شوند و اگر با بهترین همسر دنیا نیز ازدواج نمایند، بهانه­گیری می­کنند و به دنبال مورد بهتری می­روند.

از این­رو با جواب ردی که ایشان به شما دادند، به نظر می­رسد که به شما علاقه ندارند. اینکه همه­اش به فکر شما باشند ولی دلشان برای شما تنگ نشود نشانه­ی آن است که علاقه­ی قلبی برای ازدواج با شما ندارند و رابطه­ی شما با ایشان تنها به یک عشق یک طرفه مبدل شده است. اگر به ایشان زنگ هم بزنید و در بهترین فرض ممکن، کوچک جلوه نکنید و ایشان به شما جواب مثبت بدهد، فرضِ مهم طالب بودن پسر و مطلوب بودن دختر، که یکی از ارکان مهم یک زندگی مشترک پایدار است را برهم زده­اید و احتمال داشتن یک آینده­ی خوب همراه با خوشبختی را کاهش داده­اید. پس هم­اکنون شماره­ی ایشان، هرچیزی که شما را یاد ایشان می­اندازد و هرچیزی که شما را به ایشان متصل می­کند را یکباره و به­طوری که انگار تمامی پل­های پشت سر خود را خراب کرده­اید، از بین ببرید و سعی کنید به ایشان فکر نکنید و اگر نمی­توانید، تنها به جنبه­های منفی ایشان فکر کنید تا کم­کم علاقه­ی ایشان از دل شما خارج شود. همچنین اگر موردی برای خواستگاری داشتید، اجازه بدین اقدام بدهید زیرا به شما کمک می­کند که بهتر مورد قبلی را فراموش کنید.

انشاالله موفق باشید.

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top